تبلیغات
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد - فقیر و ثروتمند
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
هر چی شما بخواید!!!!!!!!!!!!!
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



خوش باشید
این مکان مخصوص شماست
فقط نـــــــــــــــــــــظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!

مدیر وبلاگ : مرد یخی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد قالب این وبلاگ چیه؟







روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…





نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان آموزده، 
برچسب ها : باحال، آموزنده، داستان، عاطفی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 آذر 1391
سه شنبه 13 تیر 1396 10:16 ب.ظ
These are genuinely impressive ideas in concerning blogging.
You have touched some good points here. Any way keep up wrinting.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:17 ق.ظ
Hello to every single one, it's genuinely a good for me to pay a quick visit this
website, it contains important Information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

کد آمارگیر